تبلیغات اینترنتیclose
قصه ی من و پاییز
تاريخ : چهارشنبه 24 / 7 / 1392 | 07:59 | نويسنده : ــکــوروشـ ـ و ــمریــ ـمـــ

 

چه سالهایی گذشت و چه روزهایی آمد
 
هر فصل به عشق پاییز ، باران بارید و بهار شد و گرمای قبل از خزان آمد
 
و من مثل برگی در بین باد و باران و تگرگ، آخر قصه چیزی نیست جز مرگ
 
و عاشقانه فارغ از پایان زندگی ام، نفس میکشم در غوغای این دنیا و هیاهوی فصل ها
 
به عشق اینکه پاییز من بهار زندگی ام است 
 
به عشق اینکه همچنان به امید دیدن پاییز نفسهایم با عشق می آید و میرود
 
تولدی دوباره ، دوباره پاییز و پایان روزهای تکراری 
 
خسته از فصل های گذشته ، خرسند از اینکه در فصل خویش به سر میبرم
 
در ماه مهر هستم و برگهای زردی که پوشانده این دنیای بی عاطفه را
 
میلاد من است و نسیمی که با خود برده هوای مسموم قلبم را 
 
و من متولد شدم در فصلی که با تمام وجود دوستش دارم و به آن افتخار میکنم
 
نه به این خاطر که در آن متولد شدم ، به خاطر زیبایی اش ، غرورش ، احساسش
 
و فصل ها آمدند و گذشتند ، اما از پاییز نمیتوان گذشت 
 
و من در این فصل انتظار نشسته ام چشم انتظار
 
چشم انتظار برگی که همیشه سبز بود و اینک با رنگی زرد 
 
آرام بر روی زمین می افتد ، تا زیبا کند تن این زمین تشنه را
 
آه ! چه زود میگذرد ، مثل لحظه افتادن برگها بر زمین 
 
مثل یک چشم به هم زدن ، مثل همین آه گفتن
 
انگار همین دیروز بود ، انگار آن دیروز همین امروز بود 
 
انگار ما در فرداییم و حسرت امروز را میخوریم
 
و من با همان احساس دیروزم دوباره مینویسم
 
از فصل خویش ، از قلب خویش ، از تولد دوباره ام
 
یک موی سپید دیگر ، این  آینه و چهره ای دیگر و 

 

صفحه قبل 1 صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *