تبلیغات اینترنتیclose
دفــتر عشقـ ـ مـــ ریــ مــ و کــ ـوروشـــ ـ
تاريخ : پنجشنبه 25 / 7 / 1392 | 03:30 | نويسنده : ــکــوروشـ ـ و ــمریــ ـمـــ

 

شکـــ نکـــــن !

 

آیــ●ــنده اے خوـاهــم ساختــــ کــه

 

گذشتـــه ام جلویش زآنــو بـــزند !

 

قـــرآر نیستــــ مـــن هـــم دلِ کَسِ دیگـــری را بسوزانـَــم !

 

برعکـــس کســے را کــه وارد زندگـــیم میشود

 

آنقـــــدر خــــوشـــبـ ــتـــــ میکنــم کـــه

 

بـــه هر روزے کـــه جاے " او " نیستــــے

 

بـــه خودتـــــ لعنتـــــ بفرستــــے! لعنتیـــ  !!!


تاريخ : پنجشنبه 25 / 7 / 1392 | 03:00 | نويسنده : ــکــوروشـ ـ و ــمریــ ـمـــ

تا حالا تنها يه جاي نشستي؟

بي سر صدا توي خودت شكستي؟

حس خجالت بشينه رو چهره ت از اين كه فكر كني اضافي هستي...

تا حالا شده چيزي ببيني دلت بخواد كور بشي و نبيني؟

واسه پنهون كردن گريه هات زير بارون بدون چتر بشيني؟


تاريخ : چهارشنبه 24 / 7 / 1392 | 07:59 | نويسنده : ــکــوروشـ ـ و ــمریــ ـمـــ

 

چه سالهایی گذشت و چه روزهایی آمد
 
هر فصل به عشق پاییز ، باران بارید و بهار شد و گرمای قبل از خزان آمد
 
و من مثل برگی در بین باد و باران و تگرگ، آخر قصه چیزی نیست جز مرگ
 
و عاشقانه فارغ از پایان زندگی ام، نفس میکشم در غوغای این دنیا و هیاهوی فصل ها
 
به عشق اینکه پاییز من بهار زندگی ام است 
 
به عشق اینکه همچنان به امید دیدن پاییز نفسهایم با عشق می آید و میرود
 
تولدی دوباره ، دوباره پاییز و پایان روزهای تکراری 
 
خسته از فصل های گذشته ، خرسند از اینکه در فصل خویش به سر میبرم
 
در ماه مهر هستم و برگهای زردی که پوشانده این دنیای بی عاطفه را
 
میلاد من است و نسیمی که با خود برده هوای مسموم قلبم را 
 
و من متولد شدم در فصلی که با تمام وجود دوستش دارم و به آن افتخار میکنم
 
نه به این خاطر که در آن متولد شدم ، به خاطر زیبایی اش ، غرورش ، احساسش
 
و فصل ها آمدند و گذشتند ، اما از پاییز نمیتوان گذشت 
 
و من در این فصل انتظار نشسته ام چشم انتظار
 
چشم انتظار برگی که همیشه سبز بود و اینک با رنگی زرد 
 
آرام بر روی زمین می افتد ، تا زیبا کند تن این زمین تشنه را
 
آه ! چه زود میگذرد ، مثل لحظه افتادن برگها بر زمین 
 
مثل یک چشم به هم زدن ، مثل همین آه گفتن
 
انگار همین دیروز بود ، انگار آن دیروز همین امروز بود 
 
انگار ما در فرداییم و حسرت امروز را میخوریم
 
و من با همان احساس دیروزم دوباره مینویسم
 
از فصل خویش ، از قلب خویش ، از تولد دوباره ام
 
یک موی سپید دیگر ، این  آینه و چهره ای دیگر و 

 


تاريخ : چهارشنبه 24 / 7 / 1392 | 07:52 | نويسنده : ــکــوروشـ ـ و ــمریــ ـمـــ

بارون داره هدر میشه بیا با من قدم بزن
دلم داره پر میزنه واسه تو و قدم زدن
وقتی هوا بارونیه دلم برات تنگ میشه باز
نمیدونی تو این هوا چشات چه خوش رنگ میشه باز

بارون هواتو داره رنگ چشاتو داره
قدم زدن تو بارون
با تو چه حالی داره
دلم هواتو داره
بارون هواتو داره رنگ چشاتو داره
قدم زدن تو بارون
باتو چه حالی داره
دلم هواتو داره

نیستی خودت کنارم و صدات همش تو گوشمه
بارونیه قشنگی که هدیه دادی رو دوشمه
بارون حواسش به توئه اونم دلش پر میزنه
بجای من با قطره هاش رو شیشه تون در میزنه

بارون هواتو داره رنگ چشاتو داره
قدم زدن تو بارون
با تو چه حالی داره
دلم هواتو داره
بارون هواتو داره

دلم هواتو داره
بارون هواتو داره


صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد